اغواگر

گاه نوشته های پسرکی تنها

اغواگر

گاه نوشته های پسرکی تنها

اغواگر
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه

۵ مطلب توسط «پسرک تنها» ثبت شده است

واپسین لحظات شب

دوشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۷، ۰۹:۵۳ ق.ظ | پسرک تنها | ۱۲ نظر

واپسین لحظات شب بود

جناب نیچه اومد تو خوابم

روبروم واستاد

فیس تو فیس

اکت تو اکت

سیبیلاشو داد بالا منم سیبیلامو دادم بالا

لباشو غنچه کرد

چِسبوند رو لبام

همون لحظه از خواب بیدار شدم

دنیام عوض شده بود

عاسمون لاجوردی شده بود

عشق رفته بود تو پی گوشت و استخونام

از اون موقع

هرکیو میبوسم

دنیاش از این رو به اون رو میشه


پ.ن:جناب نیچه فرمودن هر کی میخواد در حضور محترمشون تشریف فرما بشه قبله امتحان جغرافیای دهم بدون استعمال کافئین و ریتالین و هر سنتی یا صنعتی دیگری شب را بیدار مانده و به سگ خوانی بپردازد...باشد که رستگار شوید...

------------------------------------------------------------

در 72 ساعت گذشته جهت مطالعه ی درس ها جغرافیا و ریاضی تنها 10 ساعت خفته ام

و این شیوه ی تکلم نیز اثر همان بوسه ی جناب نیچه می باشد فرزندانم


نگرانی پدر مادرا

دوشنبه, ۱۰ دی ۱۳۹۷، ۰۹:۲۹ ق.ظ | پسرک تنها | ۲۱ نظر

در حال حاضر نگرانی پدر و مادرا فقط دو چیزه! 
















 اون چیزی که پسرشون دانلود میکنه 😎


 و اون چیزی که دخترشون آپلود میکنه


ی لحظه لدفا

چهارشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۱۴ ق.ظ | پسرک تنها | ۹ نظر

ی سری ا با معرفتای بیان سر زدن و میگن کم پیدایی

و چرا

پست نمیزاری

دوستان باید بگم این روزا خیلی دریرم

و تا موقعی که مسئله ی قتل خاشقچی مشخص نشده

ب هیچ عنوان پست نمیزارم

مرسی

اه

چگونه شاخ مجازی باشیم؟

پنجشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۳۰ ق.ظ | پسرک تنها | ۲۵ نظر

حالا  هی تو بگو من شاخ نیستم

...........

پ.ن:میخواستم ی مدت کامنتا رو ببندم

ولی خوب یکم اروم شدم بازش کردم

جام جهانی چشمانت

جمعه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۰۰ ب.ظ | پسرک تنها | ۱۲ نظر

          چشمانت زیبا ترین حس شاعرانه ای بود که تجربه کرده بودم ؛ آنزمان که تو بی پروا گیسوانت را به دست موج های باد می دادی و با خنده هایت که دل هر عاشق دل سوخته ای چو مرا می لرزاند ، به چشمانم خیره می شدی و مرا به ضیافت اشرافی ات دعوت می نمودی و من عاشقانه تو را در آغوش می کشیدم و از جام لبانت هریسانه می نوشیدم.

          چشمانت ، جادوگران توانایی بودند و مرا جادو کردند و با هر نگاه وردی آغشته به عشق بر من می خواندند و مرا بیش از بیش از پیش تشنه ی تو و چشمان زیبایت می کردند...

          آری چشمانت همه چیز من شده بودند .

حال بنشین و فاصله را تماشا کن.

ای کاش می توانستم تو را دوباره داشته باشم.

کاش می شد دوبار و دوباره و دوباره تو را در آغوش بفشارم و ببوسم و در دریای بی کران چشمانت غرق شوم.

و "ای کاش هیچ کاشی ، کاش نمی شد"

_________________________________________

لینک چالش


دعوت شده توسط وب آرامم کن و رویا رویایی


دعوت می کنم از همزاد نیلگون(بهونه نیار که تا امشب وخت داری)